وبلاگمو به فلان دليل و فلان دليل و فلان دليل منتقل کردم به اين آدرس:http://zahra999.blogfa.com
تو غلط می کنی بری جهنم!
خيلی دلم ميخواد جواب بعضی از سوالات رو از خيلی ها بخوام. حيف که هيچ کسی نه منو و نه سوالاتمو جدی نميگيره!
يکی از سوالاتی که هميشه تو ذهنم وول ميخوره اينه که چرا بايد يه عده فکر کنن بهتر از ديگران ميفهمن و به خودشون حق بدن که بايد عقايد و سلايق شخصی مردم رو جهت بدن!
ديروز توی خيابون قدم ميزدم. هوای بندرعباس اين موقع سال جون ميده واسه پياده روی.به خصوص اگه نزديکای غروب هم باشه! حواسم به هيچ جا نبود الا به حس خوبی که اون لحظه داشتم.يهو ديديم يه کم جلوتر ۳ تا خانم چادری و يه آقايی که يقش بدجوری احساس خفگی به آدم ميداد با يه بی سيم توی دست ايستادن و دو تا جوونو بمبارون کردن با سوالاتشون. چی کاره ی همين؟! چرا اينجا نشستين؟! خونتون کجاست؟! اين چه سر و وضعيه؟!و خلاصه باقی ماجرا رو خودتون حدس بزنين!دختر بيچاره شروع کرده بود به التماس.صداش می لرزيد.فکر کردم الان از ترس بيهوش ميشه!
به خدا نامزديم و کاری که نميکرديم و غيره و غيره تمام حربه ای بود که اون دو تا جوون برای گير نيوفتادن تو مخمصه به کار ميبردن! داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم.
يه کمی ايستادم.خرد شدن شخصيت دو تا جوونو خوب خوب تماشا کردم و چون تمام بعد از ظهرم به گند کشيده شده بود برگشتم خونه!
ولی حالا دارم فکر ميکنم اين وسط کی مقصره؟! اون گروه امر به معروف و نهی از منکری که هيچ شناختی نسبت به اين اصطلاح نداره يا جامعه ای که اجازه ميده درش يه گروهی متولد بشه که به نام يه واجب دينی شخصيت انسان ها زير سوال بره؟! فکر ميکنم خيلی سطحی و بچه گانست که بپرسيم به چه حقی اون گروه مياد و از من بازجويی ميکنه!؟ بايد از خودمون بپرسيم چرا يه گروهی مياد و خيلی راحت از من بازجويی ميکنه؟!
من فکر می کنم نبايد ۴ تا آدم نفهم رو که اصلا نميدونن اسلام به دنبال چيه و حالا با هر نيتی(يکی واسه ثواب يکی واسه خالی کردن تمام عقده هاش) مياد و از هر کی جلوش سبز شد يه بهانه ميگيره رو تو اين قضيه مقصر بدونيم. اين جريان يه مولد داره! من جامعه شناس نيستم وبلد هم نيستم وان طوری قضيه رو نگاه کنم! ولی به اندازه ای که عقلم اجازه ميده ميفهمم که برای از بين بردن اين جريان بايد به سراغ مولد رفت.
همون طور که راه حل از بين بردن فساد در جامعه نمی تونه فيزيکی باشه راه حل از بين بردن يه حرکت دينی منحرف شده هم نمی تونه فيزيکی باشه!
کاش امروز متفکرين ما بيان و روی اين مسئله کار کنن! هر کنش فيزيکی يه واکنش فيزيکی داره! اگه ما امروز قدرتی رو برای از بين بردن فساد به کسی بديم که هنوز خودش نه فهم درستی نسبت به مقوله ی فساد داره و نه از پيچيدگی های روحی انسان مطلعه نتيجش اين برخوردی ميشه که داريم هر روز تو خيابون ميبينيم.
اگه حتی موفق بشيم با هزار جور تنبيه و تهديد و زور جلوی فساد رو بگيريم(که هرگز قادر به اين کار نيستيم) به محض اينکه کمی از قدرت ما کاسته شد فساد گسترده تر از قبل ظاهر ميشه.در ضمن ما با انسان روبروييم. موجودی که تمام امتيازش نسبت به ديگر مخلوقات در داشتن اختيار خلاصه شده! خدا که خداست که قدرت مطلقه از اين قدرت برای مجبور کردن انسان به خوبی استفاده نکرده و انسان رو آزاد گذاشته برای اينکه خوب باشه يا بد! و فقط راه رو نشون داده و نتيجه ی اين راه!
اون وقت ما کی هستيم که بخوايم انسان رو مجبور کنيم به خوب بودن؟! پيله کردن به دو تا جوون که حالا نشستن و دارن با هم ۴ کلمه حرف ميزنن بلفرض هم که عاشقانه نه اسمش مبارزه با فساده نه نتيجه ای داره! امروز لازمه اول بيايم و فساد رو تعريف کنيم.نميدونم چرا از تجربياتمون استفاده نميکينم. آيا اين شکل از مبارزه با فساد رو ما روزهای اول انقلاب تجربه نکرديم؟! آيا جواب داد؟! آيا به هدفمون رسيديم؟! آيا ريشه ی فساد رو خشکونديم؟! اگه آره که پس اين شکل از فساد زيرزمينی که امروز باهاش مواجهيم چيه؟! اگه که نه پس چرا داريم باز هم راهی رو ميريم که قبلا جواب نداده که حتی جواب معکوس داده!؟!!
من فقط جواب سوالاتمو می خوام.فقط ميخوام بدونم اين همه خرفتی ما از کجا ناشی ميشه؟!
پی نوشت: و من طبق معمول گزارش ها رو ميخونم و آه می کشم! شب مردی با عبای شکلاتی برگزار شد و من خيره شدم به عکس های خاتمی و هی آه از خودم دروکنم!
من و اين همه خوشبختی..!
اين چند روزه فقط خجالت کشيدم.از خودم خجالت کشيدم وقتی فهميدم يک دهم کاری رو که قرار بود تو اين دو سه ماهه انجام بدم انجام ندادم.از دوستام خجالت کشيدم وقتی انتظار داشتن همون زهرا باشم و نبودم.از دنيا خجالت کشيدم وقتی مردمم تو قرن بيست و يکم سگی رو علم کردن که بی شباهت به گاو سامری نيست يا وقتی رييس جمهورم ادعا کرد می تونه حس کنه در هاله ای از نور قرار داره و نورچشمی خداوند شده از شرم نزديک بود بيهوش بشم...شديم فرصتی برای خنده ی دنيا...
کتاب بانوی شکسته از سيمون دوبووار رو خوندم.گاهی عاشق اين نويسنده ميشم و گاهی ازش به وحشت ميوفتم.گويا رسيده به ته خط...نرسيده؟!
دوست دارم خودمو بين کوچه پس کوچه های قديمی اين شهر گم کنم.روزمرگی داره از پا درم مياره.حس احمقانه ای نسبت به زندگی دارم.به نظرم آدمی که تو جهنمه خيلی خوشبخت تر از آدميه که تو برزخ مونده.اون حداقل ميدونه تکليفش چيه...بنابراين دوست عزيز منو از جهنم نترسون...کسی که خودش فرشته ی عذاب باشه جهنم خونشه!
يه توصيه ی برای دوستان:اگه ميخواين دچار افسردگی نشين به قول هايی که به خودتون و ديگران ميدين عمل کنين...!
يه توصيه به خودم:خودت هم همين طور!
يه توصيه هم برای رييس جمهور:بهت التماس ميکنم...مرگ اون هاشمی ثمره...زريبافان رو کفن کنن...مصباح تيکه تيکه بشه...سفر بعدی که خواستی بری سازمان ملل يه چند جلسه اول برو روان درمانی بعد تشريف ببر ...من قلبم ضعيفه!
سنگ پای قزوين که ميگن...!
اگه اين پست رو نزنم خفه ميشم!
۱.قطعنامه ی کانادا در مورد نقض حقوق بشر در ايران تصويب شد.نميدونم امروز اخبار رو شنيدين يا نه؟!...ولی داشتم از زور ناراحتی قطع نخاع ميشدم! آقايون با کمال پرويی درجواب اين قطعنامه ميگن:اين قطعنامه توسط کشورهايی تصويب شده که خودشون داعيه ی رعايت حقوق بشر رو دارن ولی از همه بيشتر حقوق بشر رو نقض ميکنن!
من ميخوام بدونم اين چه ربطی به ادعای مطرح شده در قطعنامه داره؟!اينکه کدوم کشور و با چه نيتی ادعا ميکنه تو کشور ما انسان داره لگد مال ميشه چه اهميتی داره؟! اگه متن قطعنامه کذب و دروغه خوب تکذيبش کن و اگه نيست بپذير که دارن درست ميگن! حالا هر کی بگه و با هر نيتی! خودتو ميزنی به خريت يا دنيا رو خر فرض ميکنی؟! اگه نقض حقوق بشر واسه اون کشوری که داعيه داره ولی رعايت نميکنه بده واسه تويی که ادعای مسلمون بودنت همه ی دنيا رو خراب کرده چقدر بده؟!
موجود احمقی که فکر ميکنی همه گاگولن! سوال اين نبود که کی داره اين حرف رو ميزنه سوال اين بود که چرا ما تو کشورمون اين سری مسائل رو داريم...! ازت تقاضا ميکنم يادت باشه هالو خودتی...!
۲.مجری محترم تلوزيون موقع اعلام تعداد رای دهندگان به اين قطعنامه اين جمله رو به کار بردن:اين قطعنامه با ۵۱ رای مخالف٬ ۴۶ رای ممتنع٬ و فقط ۷۷ رای موافق به تصويب رسيد...
من خيلی برام جالب بود از انکه ميديدم اين تعداد رای موافق برای ايران پيروزی هم به حساب مياد.اينکه ۷۷ کشور در عرصه ی بين المللی ما رو يه کشور عوضی به حساب بيارن انگار برای آقايون خيلی موضوع مهمی نيست!نماينده ی ايران در سازمان ملل با لبخند گفت:نتيجه ی رای گيری امروز نشون داد که حق با ايرانه...!
سنگ پای قزوين که دم نداره ديگه...دهه!!!!!!
وسوسه...!
یکی از دوستان خانوادگی ما خیلی آدم جالبیه. درواقع از بس آدم جالبیه گندشودر آورده دیگه. اون قدر ترسو که حاضر نمیشه برای یک لحظه فکر کنه اون عقیده ای که تمام عمر دارن کنار گوشش زمزمه میکنن ممکنه غلط باشه...
دیشب خونه ی ما بود. نمیدونم چطور شد که صحبت به انقلاب بلشویکی و شوروی سال های جنگ سرد کشید...نظر مسخره ای راجع به سقوط اتحاد جماهیر شوروی داشت. درواقع شروع کرد به تکرار نظریات کتاب های دینی دبیرستان. ایشون ادعا داشتن که مهمترین دلیل سقوط شوروی دین ستیزی مکتب سوسیالیزمه! البته قبول دارم. خیلی ها با این نظر موافقن و احتمالا تنها چیزی که تو مغز بچه های ما تزریق شده همین یه دلیله!
اون چیزی که برای من مهمه درحال حاضر صحت یا عدم صحت این ادعا نیست. شاید یه وقتی دلایل خودمو مبنی بر اینکه این عامل نه تنها مهمترین عامل نیست بلکه از جانبی ترین عوامله گفتم.
اما اون چیزی که وادارم کرد این پست رو بزنم ترس چندش آور اون آدمه. جدا از چی این قدر می ترسید؟!
حتی حاضر نبود دلایل منو بشنوه.
موضوع بحث که بالا گرفت دامنه ی بحث خیلی گسترده تر شد. حالا صحبت " دین " هم به میون اومده بود و مجبور بودیم برای روشن تر شدن بیشتر موضوع رو خاصیت فطری بودن دین هم بحث کنیم. یهو آقا نهیب زد که: " لازم نکرده ایمان ما رو واسه خاطر یه شوروی به باد بدی..."
و بحث تموم شد...
من نمیدونم چرا یادمون دادن برای ذهنمون هم خط قرمز بکشیم؟! و نمیدونم...جدا نمیدونم چرا یه عده اصلا لذت میبرن از اینکه دفترچه یادداشت افکار و عقاید یه سری آدم دیگه باشن...باشه جناب. من اون ایمان لعنتی تو رو واسه خاطر یه شوروی به باد نمیدم ولی واسه خاطر خودت مثل کبک سرتو نکن تو برف و خیال نکن همین که تو دنیا رو نبینی دنیایی وجود نخواهد داشت...!
وقتی بازميگردم...
امروز یه غذای حسابی درست کردم.خورش سبزی محشری که حاظرم قسم بخورم همه عاشق خوردنش شده بودن وامتیاز پختن یه غذای حسابی اینه که متوجه شدم چقدر عاشق آشپزی هستم.در حال حاضر مد شده که دخترهای همسن و سال من اونچنان با انزجار از پختن حرف میزنن که آدم مطمئن میشه طبیعت اونها ممکنه با زندگی در یک خمیر دندون تیوپی جور باشه ولی بدون شک با این سری کارها جور در نمیاد.(گرچه خودم هم تا چند مدت پیش همین نظر رو داشتم).امروز خیلی به چرایی این موضوع فکر کردم و اینکه واقعا دلیل اینکه نسل جدید دختران امروز نمی خوان بپذیرن آشپزی هم به اندازه ی شعر گفتن "قشنگه وآرامش بخش" چیه؟!
قسمت اول:
از نظر من زن به معنای واقعی کلمه "خالقه".طبیعت زنانگی "خلق کردن" رو بزرگترین امتیاز زن نسبت به مرد قرار داده.شما ممکن نیست زن باشین ولی خلق نکنین و یا عاشق خلق چیزی نباشین.حتی در رویاهاتون. احساس مادری درست در همین نقطه شکل میگیره.در عشق به خلق یک موجود. گرچه به خیلی از عقاید ناب و بکر سیمون دوبوار مثل آیاتی از یک کتاب مقدس عقیده دارم اما با این حال نمیتونم نگم که نظرش در مورد دو نهاد "مادری" و "ازدواج"چقدر وحشتناکه. البته من به هیچ وجه قصد ندارم دهنمو تا جایی که میتونم باز کنم و چشم هامو به روی خیلی از حقایقی که این آدم عنوان میکنه و همون طور که اشاره کردم برام مثل وحی مقدسن ببندم. بلکه قصدم اینه که بگم طبیعت زن "خالق" بودن رو در زیرین ترین و البته اصلی ترین لایه های خودش قرار داده. و من منظورم از "عشق زن به خلق" صرفا توانایی اون در به دنیا آوردن یک انسان نیست بلکه این علاقه رو خیلی گسترده تر میشه تعمیم اش داد. یعنی علاقه به ایجاد هر اونچه قبلا نبوده.(برای همینه که کاملا مطمئنم زنان هزارن بار از مردها هنرمندتر هستن و البته منم در اینجا با نظر دوستان فمنیستمون مبنی بر عدم آمادگی اجتماع برای پذیرش این توانایی و در نتیجه عدم ظهور این استعداد موافقم و گرچه دارم موضوع رو خیلی منطقی بررسی میکنم ولی حاضرم قول بدم با اولین کسی که با این موضوع مخالفت کنه یه برخورد فیزیکی آرزو میکنم).
خلاصه. پس به اینجا رسیدیم که زنان ذاتا "خالق" و "هنرمند" هستن و ما نمیتونیم زنی بدون این دو ویژگی متصور بشیم.اگه بخوام به شیوه ی منطقیون حرف بزنم میگم "خالق بودن" و "هنرمند بودن" فصل زنان نسبت به مردان به حساب میاد.این مقدمات فکر کنم برای شیر فهم کردن کافی بود.
خوب حالا قسمت دوم:
دختران امروزی که من هم نسل اونهام و دارم بینشون نفس میکشم و زندگی میکنم ادامه ی نسل زن ها هستن. پس نسل ما دارای همون خصوصیات ذاتیه که مادران ما.
پس چطور ممکنه کسی خصوصیات ذاتی خودشو که نه تنها باعث شرمندگی نیست بلکه یه امتیازه انکار کنه؟! جدا چرا نسل من این کار رو انجام میدن.
فکر میکنم جواب این سوال در تعریفیه که نسلهای گذشته ی ما از وظایف و حقوق زن داشتن.واقعا زن دارای چه حقوق و چه وظایفی بوده؟!
آیا غیر از اینه که هرچه بوده وظیفه بوده و هیچ حقی وجود نداشته؟حتی حقوق هم به شکل وظیفه تلقی میشده؟! برای روشن تر کردن منظورم یه مثال کاملا محسوس میزنم. " مادری" برای زن یه حقه اما از نگاه اجتماع مادری وظیفه دیده میشه.ابتدایی ترین حقوق زن در خانواده وظیفه اش در خانواده تلقی میشه. و طبیعیه که شما هر لذت بزرگ زندگی رو اگه به عنوان یه اجبار به کار ببرین اون لذت تبدیل به یه زندان میشه.
از نظر من همینه که باعث میشه دختران امروز از اونچه مادرانشون در خونه انجام میدن لذت نبرن و به اون کارها نه به عنوان یک "حق" بلکه به عنوان یک "بند" و "زنجیر" نگاه کنن. بنابراین اونو انکار میکنن. پختن یک غذا که با ظرافت های زنانه همراه بوده همون قدر خوشایند و عالیه که کشیدن یه نقاشی و یا گفتن یک شعر...همه ی این موارد خلق کردن چیزیه که قبلا نبوده و به همین دلیل لذت بخشه.اما مطمئنا وظیفه ی هیچ زنی پختن غذا نیست همون طور که هیچ هنرمندی وظیفه ی خلق یک اثر هنری رو نداره فقط تواناییش رو داره. و من نمیدونم چرا با وجود هزاران توانایی زن به عنوان انسان جامعه اصرار داره توانایی زن روفقط در پختن کشک و بادمجون و به دنیا آوردن بچه هایی سالم و خوشگل ببینه.
(گاهی فکر میکنم مردها اگه توانایی زایمان رو هم داشتن عملا زنها رو بی فایده تر از حالا میدیدن و دست به کار میشدن برای برانداختن نسل زنان)
*من به هیچ عنوان یه فمنیست افراطی ضد مرد نیستم اما قطعا دل پری از دستشون دارم!
*خالق بودن مطمئنا متعلق به زنانه و اگه بخواین بپرسین که پس مردها چی؟ میگم مردها خالق نیستن بلکه خلاق ان!
فرانک کاپولا و نشانه های ظهور!
رفته بوديم يزد! فالوده هم خورديم...(اين مهمترين قسمت سفر بود بقيش هم که مهم نيست!)
ديشب يه خواب عجيب ديدم.خواب ديدم قراره با فرانک کاپولا بريم سيزده به در بعد هی ماشينمون پنچر ميشد کاپولا جيغ ميکشيد :جاده پر از شيشه است...جاده پر از شيشه است!!! بعد بابام يه دونه زد تو دهنش و گفت بسه چه قدر داد ميزنی سرم رفت...اونوقت کاپولا بهمون فحش داد و قهر کرد و رفت!!! صبح که از خواب بيدار شدم هی برای بابام چشم غره ميرفتم.هر چی نباشه کشيده ی اون باعث شد کاپولا باهامون قهر کنه!!!!
اين مامان من بدجوری بچه ی خوب و مثبتيه.يعنی چی؟!حالا ميگم.يعنی اينکه مامان من منتظره تا يکی توی تلوزيون يا تو روزنامه يه چيزی بگه(در موضوعات مختلف مثل طب...روانشناسی...اخلاق...مذهب...خلاصه هر چيزی)تا شروع کنه به گفتن اينکه آره توی تلوزيون فلانی ميگفت:.... خلاصه...
چند روز پيش يه روزنامه افتاد دستش که کلی از نشانه های ظهور امام زمان توش ذکر شده بود.از همون لحظه که روزنامه رو گرفت دستش تا همين امروز ماها رو بمباران کرده با اين نشانه ها.به عنوان مثال يکی توی خونه داد ميزنه٬ مامان ما شروع ميکنه:از نشانه های ظهور اينه که بچه ها سر پدر و مادشون داد ميزنن.يا مثلا ميگه بيا بريم خونه ی فلانی من بامبول در ميارم باز ميگه:يکی از نشانه های ظهور اينه که ارتباطات فاميلی قطع ميشه...يا مثلا يه مادرمرده ای رو تو خيابون ميبينه که حالا موهاشو گيس کرده و ابروهاشو تتو کرده باز ميگه:از نشانه های ظهور اينه که پسرها شکل دخترها ميشن!!!خلاصه هر چی نشانه ی ظهور هست رو حفظ کرده جوری که انگاری قراره اينا رو فردا امتحان بده!
اينقدر حساس شديم به اين جمله که هر کاری که ميخوايم انجام بديم اول ميريم از مامان میپرسيم مامان٬ من الان اين کارو بکنم امام زمان ظهور نمی کنه؟!مطمئنی؟! خلاصه الان تو خونه ی ما خيلی خبرهاست.ساعت به ساعت داريم به ظهور نزذيک تر ميشيم.
بابايی که لنگ های درازی داشت!
آخ که چه حالی ميکنم من با اين کارتون جودی ابوت.بدون تعارف تا حالا بيشتر از ۶ بار سری کامل کارتونشو ديدم.نميدونم چرا ولی هر چی از اين فوتباليست ها بدم ميومد از همون بچگی عاشق جودی و اون کولی بازيهاش بين يه مشت بچه پولدار گوگوری مگوری بودم.همين که بلد نبود واسه خودش کلاس بزاره و سرشو تو هر سوراخ سنبه ای ميکرد يه جور حالت معصوميت خوشگلی بهش ميداد که ديونش ميشدم.شايد همين علاقه ی افراطيم به جودی بود که هنوز که هنوزه نميتونم مثه يه دختر ۱۹ ۲۰ ساله رفتار کنم يا اينکه مثلا هنوز بلد نيستم ذوق زدگيمو نشون ندم و برای اينکه کلاس بزارم موقع ديدن چيزايی که مثلا خوشحالم ميکنه جيغ نکشم يا بلند نخندم!
تازه تو خونه ۳ تا کتاب از بابا لنگ دراز دارم که انتشارات مختلف منتشرش کردن.هر ۳ تا رو هم همون بچه که بودم خوردم نه اينکه خونده باشم چون از خوندن گذشته بود...چقدر خوشم ميومد جودی بلد نبود جلوی حرف زدنشو بگيره.اصلا يه جورايی حال می کردم اين دختره اين قدر شجاعت داشت که بين يک مشت دختر تيتيش مامانی (مهمترينشون جوليا بود) که فقط بلد بودن خودشونو هی برای اين ژست و اون ژست سانسور کنن با جورابای بی ريختش ميرفت بيرون و موهاش مثه جنگلی ها به هم ريخته بود...
فکر ميکنم جودی رويای زندگی امروز مردم دنيا باشه.آدمايی که به شدت ظواهر رو رعايت ميکنن تا خود درونشون رو به ديگران نشون ندن.شايد راز موفقيت جين وبستر تو اين باشه که تونست شخصيتی خلق کنه که هيچ شباهتی با معيارهای زندگی مدرن و لوکس اين عصر نداشت.که به خوشحال بودن و لذت بردن از زندگی بيشتر از چه جوری ظاهر شدن تو اجتماع اهميت ميداد...که خوب بلد بود از زحمات ديگران قدر دانی کنه...که ميتونست کسی رو که نديده دوست داشته باشه!
خلاصه که من با جودی زندگی کردم...تمام بچگی و روزای نوجوونيمو...ديگه نميتونم از زندگيم خارجش کنم!
اين مرد هميشه عزيز..!
نور قرمز از درون سرش به بيرون پاشيده ميشد.درست مثل يک گوی سحرآميز! صدای خنده ی ممتدی که بيشتر به جلف بازی يک دختر شبيه بود اعصاب همه رو به هم ريخته بود.نور قرمز پرنگ تر و پرنگ تر ميشد.دورن جمجمه ديگه کاملا مشخص بود.فضای خالی جمجمه ی قرمز رنگ ترس موهومی رو به جونم انداخت...بلند شدم و ايستادم...من و اون هر دو مرده بوديم!!!!
.........
آرتا يه کتاب معرکه بهم داده که بخونم.ظلمت در نيمروز اسمشه.احتمالا اکثرتون خوندين.برای کسانی هم که نخوندم يه توضيح فوق العاده کوتاه بدم:اين رمان درباره ی کشور سوسياليستی شورویِ و دلايل شکستش.نويسنده ی کتاب آرتور کستلره.خلاصه ما خونديم لذت برديم.شما هم بخونين به جون من دعا کنين!
........
چقدر احساس خوبی داشتم وقتی شنيدم آقای خاتمی يکی از ۱۸ نفر دعوت شده از طرف کوفی عنان شده...يه جور غرور خاص که باعث شد اشک تو چشمام جمع بشه!چرا اين همه وقت سعی شد اين مرد رو توی ذهن و دل مردم خراب کنن؟! آيا نمی دونستن اين خداست که به دل ها حاکمه و نه صدا و سيما و کيهان ها؟!!!
شهيدان شب...
ديروز از سوريه برگشتم...تقريبا ۶ ساعت فقط نشسته بودم.۲ ساعت تو فرودگاه و ۴ ساعت هم تو هواپيما.وقتی ميخواستم از هواپيما پياده بشم احساس ميکردم کمرم منگنه شده به شکمم! خلاصه تمام اين سفر چرند بود.از رفت تا برگشت!
اونقدر به خاطر برگشت دوباره به دانشگاه اعصابم بهم ريخته است که ترجيح ميدم اصلا دربارش حرف نزنم!
وقتی بعد از يه هفته از سوريه برگشتم احساس ميکردم اندازه ی ۱۰۰ سال از ايران بی خبرم! خنده داره ميدونم. اما اگه شما هم به چيزی مثل روزنامه معتاد بودين ميفهميدين چی ميگم.الان که بابا با شرق اومد تو خونه نيشم تا بناگوش باز شد...
ديشب آرتا تلفن زد و تند گفت زهرا همين الان بگير شبکه ی ۳.پرسيدم مگه چی شده؟!تندتر گفت:همين الان ببين و قطع کرد.پريدم پای تلوزيون و سريع زدم شبکه ی ۳.يه صدای فوق العاده آشنا شنيدم...از خوشی قه قه زدم.فرهاد داشت داد ميزد:يه شب ماه مياد...اما بعد يه چيز مثل گرز تو حالم ضربه زد.باورم نميشد شعر شهيدان شب فرهاد رو به خامنه ای ربط بدن! بی شرمی از اين بالاتر؟!! بيچاره فرهاد...بيچاره شاملو..!!!بيچاره منفردزاده!!!بيچاره ما!
اينجا سوريه است!!!
من تو يه کافينت داغونم!!!
الان دارم ميرم سر قبر دکتر شريعتی!
من تو سوريه متوجه يه نکته ی خوب شدم و اونم اينکه:جيگر ايران خودمون برم.اينجا خيلی کثیفه و تا حالا به غير از مسجد اموی که خيلی زيباست از هيچ جای ديگه ی اين کشور خوشم نيومده!!!
فعلا همين!
آنکه ميترسد
ميترساند...!!!
«قيصر امين پور»
آنچه در کودکی درک کردم...
دوران دبستان من پر بود از شيطنت و بازيگوشی.اسمم هميشه توی ليست سياه انتظامات مدرسه بود.گاهی هر زنگ گاهی هم يه زنگ در ميون توی دفتر بودم.مدير مدرسه به من لقب عضو دائم رو داده بود.خلاصه اينکه بچه ی مزخرفی بودم که به هيچ صراطی مستقیم نبود...اما يه آرزوی خيلی بزرگ داشتم و اونم اين بود که جزو گروه انتظامات مدرسه باشم.به هر حال در کف اينکه اون کارت انتظامات روی سينم سنجاق بشه بودم و ميسوختم.سال پنجم که ديگه جون همه رو به لبشون رسونده بودم مسئولين مدرسه به اين نتيجه رسيدن که برای کنترل شيطنت من شايد بشه از روش دادن مسئوليت بهم استفاده کنن.
خلاصه اينکه کارت رو به بابام دادن و بابام شب اونو پرس شده داد دستم.از ذوقی که داشتم تا نزديکای صبح خوابم نبرد.فردا صبح تو مدرسه کن فيکون کردم.خداييش آرامشی تو مدرسه برپا شده بود که حتی خودم متوجه اون شده بودم.اسم چند نفر از بچه ها ی لوس مدرسه رو هم که ازشون دق دلی داشتم (چون هميشه چپ و راست شکايتمو ميکردن) رو هم نوشتم و دادم به ناظممون.وقتی با قيافه های رنگ پريده داشتن وارد دفتر ميشدن توی گوش يکيشون نجواگونه گفتم:کوه به کوه نميرسه آدم به آدم ميرسه خانووم...
خيلی خوشحال بودم که موفق شده بودم انتقام اون همه خاله زنک بازی هاشون رو دارم ازشون ميگيرم اما همين که فرياد خانم ناظم رو سرشون خراب شد و اشک يکی يکی شون جاری شد نميدونم چرا اما احساس وحشتناکی يقمو گرفت که عذاب وجدان اسمش بود...
منم همراه گريه ی اونا بغض کرده بودم...منی که اون قدر پوست کلفت شده بودم که عمرا اشکم با هيچ دعوا و تهديدی در نمی اومد اون روز بغض کرده بودم و کنار ميز ناظممون داشتم به دست پخت خودم نگاه ميکردم! اون بچه ها از من کوچيکتر بودن...
شب که رفتم خونه کارت رو که چون پرس شده بود پاره نميشد با قيچی ريز ريز کردم و بعد از پنجره ی اتاقم ريختم تو کوچه.(دليل اينکه اونو تو سطل آشغال ننداختم اين بود که ميترسيدم مامان اونو پيدا کنه و باز بده دستم) صبح روز بعد رفتم و به ناظممون گفتم من کارتمو گم کردم(ميدونستم جريمه ی گم کردن کارت اخراج از انتظاماته)اونم منو دعوام کرد و گفت بچه ی بی نظم و ترتيبی هستم که عرضه ی نگهداری از يه کارت رو هم نداشتم و اينکه ديگه نميتونم عضو انتظامات باشم.
من قيافه ی نکبت باری به خودم گرفتم .انگار که دچار يه مصيبت شدم تا شک نکنه و بعد خوشحال از خلاص شدن از شر آدم فروشی دوباره مدرسه رو با کمک دوستان پايم گذاشتيم رو سرمون...
من ته دلم واقعا خوشحال بودم از اينکه ديگه اشک هيچ کسی رو با آدم فروشی در نمی آرم حتی به قيمت اينکه دوباره هر زنگ يا يه زنگ در ميون تو دفتر مدرسه سرم داد بکشن و هی تعهد بگيرن و تعهد بگيرن و تعهد بگيرن...
از اون روز به بعد ياد گرفتم آدم هيچ کس نباشم...
کيوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد....
با نگرانی میپرسم:ميميره؟!
بابا فکری ميکنه و ميگه:خيلی نزديکه!
احساس عجيبی بهم دست ميده.انگار دوست داشته باشم سرش داد بزنم چطور ميتونی اين قدر راحت بگی...ولی بابا که مقصر نيست...من بايد سر کسايی داد بزنم که مدام دم از اسلام ميزنن ولی در اعماق قلبشون باورش ندارن.آدمايی که نفهميدن اسلام اومد که به انسان بها بده و اون کسی که روی اون تخت لعنتی خوابيده يه انسانه...من بغض ميکنم...ميرم توی اتاق و روی تختم ميشينم و با خودم ميگم:من هيچ وقت به هيچ انسانی اين ظلمو نميکنم...ظلمی که اونا به گنجی ميکنن!!!!
بعد بی اختيار به ياد اون حرف امام علی می افتم که اوج آزادی خواهی يک انسانه:من بر شمشير ها صبورم و بر زنجير ها صبر نکنم...
اشکم سرازير ميشه....امام افسانه ای من کجايی؟!
پيشگيری از يک فاجعه....
ميليون ها کودک در سرتاسر دنيا تشنه ی يک قطره محبت مادری هستند و من به ياد زنی افتادم که يک بچه اورانگوتان را به فرزندی پذيرفته تا خدای نکرده در اثر کمبود محبت عقده ای نشه و يک کينگ کنگ از آب در نياد!بيخيال خانم...چشماتو باز کن! پليز!
کودک اراده ی تو!
خوب نگاه کن!
با انصاف ببين!...اون کسی که اونجا سر دوراهی آزادی و بند ايستاده تاريخه.قهقهش کر کنندست! اما ما ناچاريم بشنويم.خودمون خودمون رو مجبور کرديم اين صدای کريه رو تحمل کنيم!...اون تکرار خودشو جشن گرفته...و من به عزای ۸ سال مبارزه با جنون خشم نشستم...
ميگفتين با رای ندادن درجه ی عدم مقبوليت نظام رو ثابت ميکنيم.کردين؟!چشماتونو باز کنين...درست يا غلط امروز احمدی نژاد روی صندلی رياست جمهوری نشسته...ميگفتين ميخواين ثابت کنين اين شکل حکومتو قبول ندارين...آيا رای ندادن و منفعل بودن اينو ثابت کرد؟!
از کی گله کنم؟!برای کدوم آرمان مقدس اشک بريزم که اينجا کلی سر بالای نيزه است! از زير لحاف لجبازيت بيا بيرون و ببين که کودک اراده ی تو کيه؟!
تو دم به دقيقه ميگفتی مردم نون ندارن آزادی ميخوان چی کار؟!من از تو میپرسم واقعا وقتی مردم آزادی ندارن نون ميخوان چی کار؟!...کدوم خواستنی تره:توی يک سلول حبس باشی و دهنت بجنبه يا اينکه بتونی نفس بکشی بدون اينکه کسی تو رو زير زره بينی از اعتقادات مذهبی خودش داشته باشه ...
کی به تو فهموند آزادی منافاتی با رفاه مردم داره که به من برچسب منفعت طلبی شخصی زدی؟!
مگه غير از اينه که کسی که آزاد نيست شکمش هم خالی ميمونه؟!!!!اينو در جواب تويی ميگم که تمام خواست يک ملت ۷۰ ميليونی از جنس انسان رو پر شدن شکم دونستی!
حداقل حالا به خودت بيا.واقعا بزرگترين مشکل امروز جامعه ی ما گرسنگيه يا معضل هويت؟!!!!
من اينجا روبروی تاريخ ايستادم و نميدونم سالها بعد فرزندانم چطور منو داوری ميکنن؟!من که بارها پدرا و مادرهای خودمو که با ساکت نشستنشون راه استبداد رو هموار کردن به باد انتقاد های گزنده گرفتم چندين سال بعد هدف انتقادهای فرزندان خودم قرار خواهم گرفت.
کاش ميتونستم بهشون بگم من سعی خودمو کردم!من ايستاده بودم تا کفه ی ترازوی عدالت خواهی سنگين بشه اما من وزنه ی بزرگی نبودم!تنها گناه من اين بود که تنها ايستاده بودم!
تی تی!!!!!
دختر داييم يک سال و نيمشه!علاقه ی عجيبی به جوجه داره!با اون زبون خودش وقتی از ديدن جوجه ذوق ميکنه داد ميزنه:تی تی! تی تی!... و کلا برای مبينا(دختر داييم)هر چيزي که دوتا پر، دو تا پای زشت، و نوک داشته باشه جزو «تی تی سانان» محسوب ميشه...به خاطر اين علاقه، داييم بنده خدا يه مرغ و يه خروس خريد تا مبينا در حين رشدش بتونه از وجود تی تی هايی که طبيعی هستن(جوجه رنگی نيستن) و در يک «خانواده» به دنيا اومدن و زندگی کردن فيض ببره!
از قضا مرغشون تخم های بيمصرف ميزاشت!!!يعنی از لحاظ دامپزشکی(!!!!) و بيولوژيکی(
) اجاقش کور بود و از اين سری چيزا...!دايی منم بنده خدا هی از اين محله به اون محله سر کتاب باز می کرد و دارو و دوا به خورد مرغ و خروسه ميداد و طلسم و جادو و ورد و هزار جور بدبختی ديگه تا اينکه يه روز فهميد مامان مرغه آره!خلاصه اين بار مرغ چشم دراومده ۲۱ شب و ۲۱ روز روی تخم هاش خوابيد تا اينکه توی يه روز بهاری ۵ تا تی تی زشت(خداييش ها!)از تخم بيرون اومدن!
جشن مبينا از اون روز شروع شده بود.زن داييم تعريف ميکرد ديگه آرامش حرووممون شده.چپ ميره راست مياد ميگه:مانی تی تی!(مامانی تی تی ميخوام)و خلاصه جون خودشه جون اين جک و جونورها!
امروز اما داييم زنگ زد و خبر فوت مرغ و جوجه ها رو بهمون داد! ما همگی کپ کرديم!مثل اينکه يه چيزی(هنوز هويتش مجهوله و هيچ گروه و سازمانی مسئوليت اين ترور ها رو بعهده نگرفته)رفته و تمام جوجه ها و لت و پار کرده و به خاک و خون کشيده (از افراد زير ۱۸ سال خواهش ميکنم اين قسمت از ماجرا رو که با روحيات لطيفشون سازگار نيست دنبال نکنن!) به هر حال داييم که ميره به اينا غذا بده ميبينه هيهات!خانمان خانم مرغه بر باد رفته! البته جسد ۴ تا جوجه پيدا شده و از سرنوشت پنجمی هيچ اطلاعاتی در دست نيست.جسدها غرق خون بودن و کاملا با دندون جويده شده بودن...اما مامان مرغه:بيچاره خفه شده بود!هيچ مشخص نيست که آيا با طناب خفه شده يا با دست...
(البته ما چون خيلی وقت نبود فيلمothers رو ديده بوديم احتمال اين رو هم در نظر گرفتيم که ممکنه مامان مرغه با آقا خروسه دعواش شده باشه و دق دليش رو سر بچه هاش خالی کرده و با دندون مصنوعی اونا رو تيکه تيکه کرده و بعد خودشو دار زده ...در مورد اينکه پس جسد آخرين تی تی چی شده هم فکر کرديم ممکنه مثل حبه ی انگور توی کمد قايم شده و شاهد اعمال تروريستی مامانش بوده باشه و بعد هم متورای شده!)
اما خداييش نيستين احوالات مبينا رو ببينين...بچه يک سالش بيشتر نيست ولی انسانيتش به چه ابهته!چنان زار ميزنه تی تی که آدم دلش ريش ميشه!...يه کم ياد بگيرين!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای آرتا:
منم مثه تو دلم ميگيره...منم مثه تو نگران کسايی ميشم که نگران خودشون نيستن...منم گاهی فکر ميکنم عوض شدن آدما چقدر خوبه و گاهی از عوض شدن آدما به وحشت می افتم!
امشب دلم ميخواست بزنم زير گريه وقتی از وحشتت ميگفتی!از دلتنگيت و تنهاييت!دوست داشتم منم اونجا بودم!
دلم برای خودمون تنگ شده...برای خنده های الکی و راستکيمون!...و حتی اگه اون طرف دنيا هم باشی باز بهت ايمان دارم!به همون آرتايی که تو دبيرستان بهش ايمان داشتم!
همين!
چمايشگاه؟!؟!؟!؟!؟
جلوی تلوزيون نشستم و گلاب به روتون دارم سبزی پاک ميکنم(مامان عقيده داره يکی بايد اين کار رو بکنه و کدوم ديوار کوتاه تر از ديوار من؟!)همون موقع توی خبرها ميشنوم که نميدونم چندمين نمايشگاه بين المللی کتاب تهران با حضور اين قدر ناشر و اين تعداد کتاب ايرانی و خارجی افتتاح شد! با تعجب به دستام که يه دسته تره توشه نگاه ميندازم...بعد يه آه جانگداز ميکشم و با حسرتی شبيه حسرت بچه هايی که بستنی خوردن کسی رو تماشا ميکنن به صفحه ی تلوزيون نگاه ميکنم...بعد از خودم میپرسم:من اين جا چی کار ميکنم؟!...و بعد تره ها رو ميزنم تو سر خودم!...بی اختيار به ياد سياست تمرکزگرايی می افتم!!!!لعنت!
....
دولت خاتمی کمتر از ۵۰ روز ديگه جاشو ميده به دولت يه بابای ديگه!واقعا قراره جريان نامزدها همين طور پيش بره؟!من ادعای داشتن سواد سياسی رو ندارم و نمی خواستم اصلا توی اين وبلاگ هيچ گريزی به سياست بزنم...اما نگرانم.خاتمی گرچه اشکالات زيادی به دولتش وارده اما حداقلش اينه که از بودنش وحشت نداشتم...نامزدهای جناح اصولگرا اما اصلا برام ترسناکن...در مقابلشون يه جور احساس ناامنی ميکنم. نامزدهای اصلاح طلب هم به نظرم حتی به اندازه ی خاتمی قوی نيستن چه برسه بخوان کارای نکرده ی خاتمی رو انجام بدن...اين وسط مانورهای هاشمی رفسنجانی هم دهن آدم رو چهار متر باز ميکنه... اينکه چطور خجالت نميکشه؟!مثل اين که اصلا ميزان آرای دوره ی دوم رياست جمهوری شو و از اون مهمتر جريانات انتخابات مجلس ششم و اون آبروريزی کذايی و بعد به فس فس افتادنشو فراموش کرده...گرچه اگه قرار باشه انتخابات رياست جمهوری هم مثل انتخابات مجلس انتصابی باشه نه انتخابی هيچ بعيد نيست حتی منم رای بيارم چه برسه به رفسنجانی!!!!!
به هر حال فعلا احساس دلهره ی عجيبی دارم...کم مصيبتی نيست اگه دولت بيفته دست اين تیپ آدما....اونوقت ميشيم قوز بالا قوز!!!
.....
ميدونين...از هر چی شاعر درباريه بيزارم...از هر چی پاچه خوار صله بگيره متنفرم...از آدمايی که برای دوقرون پول به زمين بوسی می افتن عقم ميگيره:بنابراين از جنابان رودکی٬ فرخی٬ منوچهری وديگران و ديگران به استفراغ می افتم..منکر طبع شاعرانشون نيستم و اصلا هم ادعا ندارم از لحاظ ادبی بی شخصيت بودم اما مطمئنا از لحاظ انسانی خيلی بی شخصيت بودن و درش حرفی هم نيست!...اگه يه روز رفتم سر قبر اين جور شعرا با اين لحن مخاطب قرارشون ميدم:پاچه خوار٬ چايی شيرين٬زولبيا٬ حلوا!!!
.....
همين ديگه!
اجازه استاد..!
سولماز همکلاسيمه!دختر خيلی مهربون و خوبيه اما بيش از اندازه مثبته!گاهی حال آدمو به هم ميزنه!من و زهرا خيلی از دستش ميخنديم.باور نمکنين ولی واقعا دل ما رو شاد ميکنه! ما هم که پايه خنده!اينو کرديم سوژه و فقط بهش ميخنديم.
شديدا از اساتيد ميترسه.هنوز تو همون حال و هوای دوران دبستان وول ميخوره! به فعاليت های دانشجويی ميگه مشق...يا مثلا اگه خودتو تيکه تيکه کنی و سر کلاس ازش يه سوال بپرسی امکان نداره جوابتو بده...ميترسه استاد دعواش کنه(به خدا صفحه نميسازم براش اين عين حرفيه که بهمون زد)..و خلاصه کلی برای خودش سوژست.
اما موضوع اصلی...سولماز برای کنفرانس درس انقلاب اسم نوشت که دقيقا ميشد نفر سوم!تقريبا ۲ هفته قبل از عيد نوبت کنفرانسش بود.و برای اولين بار توی عمرش خواست يه درس رو دودر کنه.توجه داشته باشيد:برای اولين بار در عمرش!!!!بنابراين با اين نيت پليد اومد سر کلاس و چون استاد هيچ وقت ورقه ی اسامی رو نميآورد رسما به من و زهرا اعلام کرد کنفراس رو نميده!
ما هم با خودمون گفتيم:نه مثل اينکه سولمازم آره!خلاصه.استاد اومد سر کلاس و گفت:نفر سوم بياد و کنفرانسشو بده...هيچ کس جم نخورد..نفر سوم!..همه به هم نگاه ميکردن!...نفر سوم کيه!؟بياد کنفرانس بده..بازم هيچ کس.بعد يهو کلاس شلوغ شد...بچه ها پچ پچ کنان دنبال نفر سوم ميگشتن.گه گاهی هم چند تا از بچه ها يه تيکه ای در عدم حضور نفر سوم مينداختن...خلاصه...من و زهرا در اين بين داشتيم با هم حرف ميزديم و ميخنديديم که متوجه سولماز شديم:(به اين سرم قسم اگه دروغ بگم)رنگ سولماز شده بود عنهو گچ! لباش سفيد سفيد شده بود و به زور نفس ميکشيد.وقتی دستشو کشيدم ديدم يخه! شديدا هم عرق کرده بود! هی ميگفتيم اخه چت شد سولماز؟ولی جواب نميداد.بلکل قفل کرده بود.
بعد از کلی دنگ و فنگ و سوال و پرس و جو در حالی که دهنش تقريبا بسته بود و انگار صداش از ته چاه می اومد جواب داد:با من حرف نزنين والا لو ميرم!
بعد از اين حرف من و زهرا به مدت ۲۰ دقيقه خالصانه ميخنديديم.به هر حال هر جوری شده بود کلاس تموم شد.جلسه ی بعد سولماز مادر مرده که خيالش راحت شده بود مثل بچه های خوب نشسته بود سر جاش و داشت با ما حرف ميزد که ديد:اينطوريام نيست!
استاد از کسی که کنفرانس داشت خواست بیاد و ارائه بده.نفر چهارم بلند شد و گفت استاد نفر سوم هنوز کنفرانس نداده.باز همون ديالوگ ها شروع شد:نفر سوم کيه؟!...سوم؟!...سوم نبود؟!..باز همون مسائل.به هر حال قرار شد از جلسه ی آينده بدون در نظر گرفتن نوبت سومين نفر همه به نوبت کنفرانساشونو آماده کرده باشن.فکر ميکنين موضوع اينجا تموم ميشه؟!...بيخود!...حال سولماز باز هم گرفته خواهد شد...
از اون جلسه تا همين ديروز هر بار بچه ها يه گريزی به دودره کردن نفر سوم ميزنن و تو اين بين نيستين که سولمازو ببينين.من و زهرا گاهی خيلی نگرانش ميشيم چون به تشنج و کف و انقباض ماهيچه های قلب و سکته ی مغزی نزديک ميشه.بدبخت در تمام عمرش نمونه ی يک شامپوی به تمام معنا بوده:دقيقا چيزی که خود خود سلامتيه! و يک بار خواست شانس خودشو مبنی بر يک آدم معمولی بودن امتحان کنه!اين شد آخر و عاقبتش.قبل از شروع کلاسهای انقلاب يا داره آيه الکرسی ميخونه يا و ان يکاد!يا نذر صلوات ميکنه يا با چشم پر از اشک ميره تو کلاس!
من و زهرا از اين جريان نتيجه گرفتيم بعضی ها ساخته شدن برای بدبختی و پاستوريزه بودن.ولی خداييش بايد يکی باشه ادم بهش بخنده:اين بچه مثبتا واسه همين جور مشغوليات ساخته شدن!
خلاصه اينم از اين!
*(اجازه استاد!تکيه کلام سولمازه)
اين جاودانگی لعنتی...!
گاهی شده يه خاطره يادتون بياد و اونقدر اذيتتون کنه که سرتونو محکم بگيريد و چشماتونو اونقدر به هم فشار بدين که احساس کنين الان چشماتون تو کاسه ميترکه؟!و هی مرتب به خودتون بگين خاک بر سرت خاک بر سرت؟!!؟!شده؟!پس با هم به تفاهم رسيديم!
وقتی شنيدم شهره آغداشلو تو برنامه ی امير قاسمی مسلمون ها رو تروريست معرفی کرده به قول مسيحی ها يه فکر غير مسيحی به ذهنم رسيد و اونم اينه که با مشت دندوناشو بيارم پايين تا ثابت بشه مشت تروريست ها خيلی دردناکه!حيف که دم دستم نبود!
کتاب جاودانگی رو خوندم و به دنيايی پا گذاشتم که تصورشو نميکردم.بعد به قدرت وسوسه کننده ی جاودانگی پی بردم و نهايتا ايمان آوردم که اون عدسی کنترل کننده برام حکم هدف زندگی رو داره!اين جاودانگی لعنتی....!!!!
